می ترسم، چهارشنبه سوریه!

کوچکتر که بودیم با اومدن اسفند، دل دلهامون شروع می شد: شمارش معکوس برای تعطیلات نوروز! البته بماند که اضطراب سوالات در حد ناسای پیک‌های نوروزی، همواره بخشی از شيريني اون لحظات رو زایل می کرد. پرسش های متوالی تکراری از والدینمون که کی می ریم خرید عید؟ و تازه بعد از خرید از شوق[…]

یادداشتی بر کنسرت جناب کلایدرمن

وارد سالن که شدیم به سمت جایگاه راهنمایی‌مان کردند، نشستیم. همسرم بعد از نگاهی اجمالی به اطراف گفت: از فضاها مناسب استفاده نشده، چیدمان صندلی‌ها صحیح و منطقی نیست و شیب لازم هم اعمال نشده. لبخندی زدم و گفتم: حق با توست، اما اینها نباید مانع از لذت بردن ما از کنسرت بشوند. برنامه با[…]

غم ها رو به نسیم بسپاریم…

به آسمون نگاه می کنم، ستاره ها درشت تر از همیشه سوسو می زنن، شایدم هر کدوم دارن با درخشش بیشتر می خندن به روی اونی که از روی زمین با عشق نگاهشون‌ می کنه و براشون دستی تکون می ده و خودش رو مالک یکی ازون میلیاردها میلیارد پولک پاره ی درخشان می دونه.[…]

یادداشت روزانه

دیروز تو خیابون یکی داشت با عجله رد می شد و با تلفن حرف می زد، یک دفعه خورد به من. برگشت و با احترام عذر خواست و رفت. شباهت زیادی با تو داشت، طوریکه نگاهم تا وقتی لابه لای جمعیت گم شد دنبالش رفت. یه دفعه به خودم اومدم و دیدم بین مردم در[…]

نویسنده ها چه شکلی اند؟

بچه ها با خوشحالی روی سن پایین می آیند. همهمه ای دلچسب در سالن برقرار است. می آیند و در ردیف جلوی من می نشینند. همگی کلاس پنجم ابتدایی هستند. با هیجان کادوهای خود را که به مناسبت شاگرد برتر شدن در مدرسه است را باز می کنند. در این میان توجهم به پسر چهار[…]

یادداشتی از لیبر

ساعت سه و نیم صبحه که بیمار رو به اتاق زایمان منتقل می شه. دختر خوشرو و زیبایی که از ساعت هفت شب خودش رو و تمام امیدش رو به من سپرده. به آرامی درد کشیده، درونش فریاد زده و گاها که درد از حد تحمل اش خارج شده ناخواسته با فریاد گریسته. ملافه رو[…]

به راستی چرا؟

چه روزهایی که سردرگمم، و چه شبهایی که گیج و منگ، تمام دنیا، در لحظه، شرروار به جانم می‌ریزد و دردی جانکاه وجودم را می‌آکند. تو‌ گویی، تمام تاریخ بشریت را زیسته ام. انگار که تمامی ظلمهای تاریخ بشر به جنس زن زیر پوستم همچون گدازه های سوزان در جریانند. سرشارم از خشمی فروخورده….و غوطه[…]

خوش آمدی اسفند جان، خوش آمدی!

باز اسفندی دیگر از راه رسید با حال و هوای مخصوص خودش. اضطرابهای خوشایند رفتنی سبز، به سرآمدنی شیرین، لبخندی سپید…. اسفند با چشمان زیبایش فقط می نگرد، لبخند می‌زند و گاه از شوری، شعفی یا که گلخندی، مشعوف؛ می بارد، میرقصد و یا سپید می‌پوشد. این خاصیت اسفند است: بیقرار، منقلب، عاشق و به[…]

به صدای قلب‌مان گوش بدهیم…

یک حقیقت ساده وجود دارد که اکثریت جامعه ی انسانی یا از آن بی خبرند و یا به آن اهمیت نمی دهند، از نقطه نظر اینکه به دلایلی رنگارنگ، از محاکمه و آزار خود احساس آرامش و گاها امنیت می کنند. اگر بخواهم صادق باشم، همه ی ما به نوعی اسیر در گذشته ی خود[…]

بهاری می‌شوم!

آرام آرام زیر نم نم باران قدم می‌زنم. آهنگ کازابلانکا در گوشم می‌خواند. زمین خیس است و سبزه‌ها رو به آسمون با ملودی ترد باران، می‌رقصند. نگاهم به شاخه‌ی درختی گره می‌خورد که چطور به مهر و شاید؛ دردی جانسوز، بچگانی خرد را به انتظار نشسته. با دقت اطرافم را زیر نظر دارم. گل‌های ریز[…]