پاییز

عاشق دردمند! زیبای غنی! چه خاطراتی که بر حافظه‌ی خویش حک کرده ای و به بلندای بی‌پایان تاریخ چین در چین دامانت وصله خواهی زد. چه یادهایی، و چه نامهایی، که تا ابدیت در شکن شکن شال حریر اخرایی‌ات، نا آرام و بی پروا خواهند رقصید. هر بار چهره برافروزی، دلی و دستی را خواه[…]

تنها برای تو می‌نویسم.

  غوغای آرام. نزدیک دور. تنها برای تو! مغرور سرفراز. تو را فراتر از مرزهای تنت دوست می‌داشته‌ام ازلی… فراتر از عشق در خنیا و جنون. تو! بهانه‌ی جشنی هستی دلچسب. جشن آشتی من با من. تو صدای بارانی. تو لطافت نسیمی. تو صلابت نگاه پر از عشق مادری. هر بار می بینمت؛ آغاز فصلی[…]

چکاوک

چکاوک پیش چشم بینوایم این دغلکاران بینام بی‌مرارت می‌فریبند وه چه آسوده و آرام…. آوخ از این خط بی حد با که گویم از کرانش؟! بی‌کران است این دمادم من نیارم تا که بینم به رغم لحظه‌ای، دستی ، دلی، یا که نگاهی با خلوص و حسن نیت در خروش بی‌سرانجام نگاهی یا که دستی[…]

کاش می شد که بدانی و بدانم. ای نگاهت همه آوای غمین وحشت در سکوت سرد تنهایی و درد غرش گرم خیالت هم قرین دل تنهای من است تو در این پهنه ی بی مرز و حدود به کجا می نگری؟ کاش می‌شد که بدانی و بدانم کاش دل مغموم و حزینم اندرین عرصه‌ی تنگ[…]

لالایی

لالالالا بخواب ای کودک دیروز و امروزم. عزیزم! غمی دارم بسی جانکاه، که می‌خواهم بگویم با تو آن تکرار دردافزا. لالالالا! عزیز خرد و دلبندم. زمانی را به یاد آور؛ که تو همچون شهابی تند و پاینده، روان گشتی به قصد مرز آینده. دلم لرزید. ولیکن دم فروبستم. درآن آغار ناچاری، به رغم آرزوی دل؛[…]

بازآی… نازنین!

نفس نفس، خیره خیره، دریا را به نظاره نشستم، شاید که موجها مهر تو را، روان، به ساحل جانم ارزانی بدارند توامان. دریغ و درد اما، که نصیبم سیلِ دردناکِ شورِ نبودی، بیش نبودی که بی پروا می شورید و می شورانید‌ و من را در من آوار میکرد بی امان. تو! همان بی دلیل[…]

مریم شاد سپید

دخترک گریه مکن! غم مگسار! غرقه در انده تلخ شبهی تار نمان! دخترک! تو همان نور عیانی، که اگر بشتابی، می توانی که جهان در کف اقبال خود آری، و به مهر عالمی بنوازی…. تو همان نور امیدی، به دل مادری از جنس بلور تابیده… تو همان آیت عشقی که همانندش را؛ پدری جز پدرت،[…]

نگاهم به آسمان است و ماه می خندد…

مرا از من بگیر و جانم ببخش… تو ای فرورفته در قاب ماه تنها… برکه ام اما تاریک…. که در عمق شبهای سرد به تنهایی در بیکرانه ی هستی در غمی ژرف در خود می گرید، فرو می ریزد و راه به جایی ندارد…. ای سفر کرده …. ماه مه آلود روزهای سرد ملتهب من[…]

به راستی چرا؟

چه روزهایی که سردرگمم، و چه شبهایی که گیج و منگ، تمام دنیا، در لحظه، شرروار به جانم می‌ریزد و دردی جانکاه وجودم را می‌آکند. تو‌ گویی، تمام تاریخ بشریت را زیسته ام. انگار که تمامی ظلمهای تاریخ بشر به جنس زن زیر پوستم همچون گدازه های سوزان در جریانند. سرشارم از خشمی فروخورده….و غوطه[…]

فقط برای تووو!

ومن تو را از پس چشمهای بسته‌ام دیدم، هماره ی ابدی! در روزگار مه گرفته‌ی سردی که چشمها، جز برای دریدن باز و دستها جز برای تعدی دراز نمی شوند؛ دستت را گرفتم به مهر. نواختیم به عشق. کلامت نسیمی شد وزان بر بستر جانم. صدایت، صدایت به مهرم نواخت. تو ای نشسته بر سبزینه[…]