لیلی و مجنون

#لیلی_و_مجنون #بخش_هفتم اما مجنون آن شیفته رسن بریده، آن دیوانه ماه هنوز نادیده؛ آشفته می‌گشت و مونسی جز یاد ماهش نداشت. روزی شتر سواری سیه روی،همچون گرزه ماری بر او گذشت و همان که مجنون را شناخت زمام ناقه برکشید و به شکل نره دیوی چنین غرید که: ای بی خبر از حساب هستی مشغول[…]

لیلی و مجنون

#لیلی_و_مجنون #بخش_ششم و اما مجنون آن مرغ به کام نارسیده، چون از نوفلیان برید شتابان بر هر کوی و بام، بی هدف؛ اشک ریز و رنجور می‌تاخت تا که به صیادی رسید که آهوانی چند در دام داشت. بدو نزدیک شد و گفت به رسم دامیاری مهمان در هر آنچه که دارد خواهد بود. و[…]

لیلی و مجنون. بخش پنجم

#لیلی_و_مجنون #بخش_پنجم لیلی در پس پرده اما داستانش نقل دهان غزلسرایان بود و مجنون سرگشته چو بخت خویش در صحرا پریشان می بود که دست روزگار به گاه لبخند، مردی حشمت‌گیر و نامدار به نام “نوفل” را سر راه او قرار داد. این مرد دلیر از برای نخجیر در رخنه‌ی غاری دلگیر، به جستجو راه[…]

لیلی و مجنون. بخش چهارم

#لیلی_و_مجنون #بخش_چهارم و اما اندر احوال لیلی، این شاهنشه ملک خوبرویی و رشک رخ ماه آسمانی، که در گذر زمان سرو قامتش کشیده‌تر می‌گشت و زیباییش نفس‌گیرتر، تا هزاران دل‌داده در آرزوی گل‌انگبین اش در تب و تاب باشند بی‌قرار‌. و اما میرفت نهفته بر سر بام نظاره کنان از صبح تا شام تا مجنون[…]

لیلی و مجنون. بخش سوم

#لیلی_و_مجنون #بخش_سوم پدر با شنیدن قصه پسر خاموش شد و دانست که این درد را، هیچ درمانی نیست. بازگشت و شرح ماوقع به اهل منزل داد و بی‌چاره برجای ماند. مجنون که از حج بازگشت، پرده از رازش اوفتاد و ورق به دست اوباش، چنان‌که خبر به شاه قبیله لیلی رسید: که آشفته جوانی از[…]

لیلی و مجنون. بخش دوم

#لیلی_و_مجنون #بخش_دوم اهل قبیله لیلی چون از موضوع آگاه گشتند راه را بر مجنون بستند و پل روی جوی را شکستند. مجنون از مشقت جدایی بر خود نبود و در رسوایی افسانه گشته بود. خویشان و نزدیکان از رفتار وی در شکایت و پدر از حکایت وی غمناک و در حسرت. پندش دادند و پند[…]

لیلی و مجنون. بخش اول

#لیلی_و_مجنون بخش_اول در ملک عرب مردی صاحب هنر می زیست که شهره خلق بود به نیکی و ثروت. وی در آرزوی فرزند می‌سوخت و بدین مقصود بخشش بسیار می‌کرد تا که پروردگار عالم به وی فرزند پسری عطا کرد، چونان اناری خندان که زان پس چشم و دل پدر به وی روشن باشد و خوان[…]

لالایی

لالالالا بخواب ای کودک دیروز و امروزم. عزیزم! غمی دارم بسی جانکاه، که می‌خواهم بگویم با تو آن تکرار دردافزا. لالالالا! عزیز خرد و دلبندم. زمانی را به یاد آور؛ که تو همچون شهابی تند و پاینده، روان گشتی به قصد مرز آینده. دلم لرزید. ولیکن دم فروبستم. درآن آغار ناچاری، به رغم آرزوی دل؛[…]

سرزمین رویا

به سمتت می یام، نسیم خنکی صورتم رو نوازش می‌ده و آروم از بین موهام می‌گذره. دستی به شون می‌کشم تا مرتبشون کنم…. تا چشم کار می کنه سبزه‌ست و گلهای شقایق وحشی. تو رو می‌بینم که زیر‌اندازی روی چمن‌ها پهن کردی. یادم نمی‌یاد از کجا می‌دونی که من نشستن روی سبزه‌ها رو اصلا دوست[…]