یادداشتی بر کنسرت جناب کلایدرمن

وارد سالن که شدیم به سمت جایگاه راهنمایی‌مان کردند، نشستیم. همسرم بعد از نگاهی اجمالی به اطراف گفت: از فضاها مناسب استفاده نشده، چیدمان صندلی‌ها صحیح و منطقی نیست و شیب لازم هم اعمال نشده. لبخندی زدم و گفتم: حق با توست، اما اینها نباید مانع از لذت بردن ما از کنسرت بشوند. برنامه با[…]

غم ها رو به نسیم بسپاریم…

به آسمون نگاه می کنم، ستاره ها درشت تر از همیشه سوسو می زنن، شایدم هر کدوم دارن با درخشش بیشتر می خندن به روی اونی که از روی زمین با عشق نگاهشون‌ می کنه و براشون دستی تکون می ده و خودش رو مالک یکی ازون میلیاردها میلیارد پولک پاره ی درخشان می دونه.[…]

صدای جاودانگی

مهربانی ات چونان ساقه ای ظریف و ترد بر سیمای جانم گل می دهد، می شکفد تا نگاه ات از کران بی کرانی ها بر بلندای روح گمگشته ام پروانگی ها کند. و من از پس قرنها با فریادی تنیده در سکوت من هایی محزون را زیسته ام و در شکوهی خاکستری، رنگین کمانها پیموده[…]

یادداشت روزانه

دیروز تو خیابون یکی داشت با عجله رد می شد و با تلفن حرف می زد، یک دفعه خورد به من. برگشت و با احترام عذر خواست و رفت. شباهت زیادی با تو داشت، طوریکه نگاهم تا وقتی لابه لای جمعیت گم شد دنبالش رفت. یه دفعه به خودم اومدم و دیدم بین مردم در[…]

نویسنده ها چه شکلی اند؟

بچه ها با خوشحالی روی سن پایین می آیند. همهمه ای دلچسب در سالن برقرار است. می آیند و در ردیف جلوی من می نشینند. همگی کلاس پنجم ابتدایی هستند. با هیجان کادوهای خود را که به مناسبت شاگرد برتر شدن در مدرسه است را باز می کنند. در این میان توجهم به پسر چهار[…]

یادداشتی از لیبر

ساعت سه و نیم صبحه که بیمار رو به اتاق زایمان منتقل می شه. دختر خوشرو و زیبایی که از ساعت هفت شب خودش رو و تمام امیدش رو به من سپرده. به آرامی درد کشیده، درونش فریاد زده و گاها که درد از حد تحمل اش خارج شده ناخواسته با فریاد گریسته. ملافه رو[…]

پاییز

عاشق دردمند! زیبای غنی! چه خاطراتی که بر حافظه‌ی خویش حک کرده ای و به بلندای بی‌پایان تاریخ چین در چین دامانت وصله خواهی زد. چه یادهایی، و چه نامهایی، که تا ابدیت در شکن شکن شال حریر اخرایی‌ات، نا آرام و بی پروا خواهند رقصید. هر بار چهره برافروزی، دلی و دستی را خواه[…]

تنها برای تو می‌نویسم.

  غوغای آرام. نزدیک دور. تنها برای تو! مغرور سرفراز. تو را فراتر از مرزهای تنت دوست می‌داشته‌ام ازلی… فراتر از عشق در خنیا و جنون. تو! بهانه‌ی جشنی هستی دلچسب. جشن آشتی من با من. تو صدای بارانی. تو لطافت نسیمی. تو صلابت نگاه پر از عشق مادری. هر بار می بینمت؛ آغاز فصلی[…]

چکاوک

چکاوک پیش چشم بینوایم این دغلکاران بینام بی‌مرارت می‌فریبند وه چه آسوده و آرام…. آوخ از این خط بی حد با که گویم از کرانش؟! بی‌کران است این دمادم من نیارم تا که بینم به رغم لحظه‌ای، دستی ، دلی، یا که نگاهی با خلوص و حسن نیت در خروش بی‌سرانجام نگاهی یا که دستی[…]