یک حقیقت ساده وجود دارد که اکثریت جامعه ی انسانی یا از آن بی خبرند و یا به آن اهمیت نمی دهند، از نقطه نظر اینکه به دلایلی رنگارنگ، از محاکمه و آزار خود احساس آرامش و گاها امنیت می کنند.
اگر بخواهم صادق باشم، همه ی ما به نوعی اسیر در گذشته ی خود هستیم و زنجیر های نامرئی گردن و قلبهامان را مرتبا می فشاره تا جایی که به درد جانکاهش مانوس شدیم و توان قدم برداشتن به سمت جلو از ما سلب شده.
دچار بیماریهای متعدد رنگارنگ هستیم که شایعترین اش مشکلات گوارشی است.
دوستان؛ هیچ می دونستید که ریشه ی تمام بیماریهای گوارشی، درگیری های عاطفی گذشته ی ماست که اینگونه در جسم ما نمود می یابد؟
تا حالا از خودمون پرسیدیم، چرا اینهمه اطرافیان ما دچار مشکلات گوارشیند؟ از هر ده نفر حداقل هفت نفر یا مشکلات معده شاکی هستند و یا از عدم لینت مزاج و مسائل ثانویه به آن.
اما چرا اینها را گفتم؟
ما آدمها دارای خصلتی عجیب هستیم، که معمولا تا دچار نشویم به فکر چاره نمی افتیم. این در مورد من هم صادق بوده؛ مدتی بیمار شدم و تحت درمان قرار گرفتم، و فرصت پیدا کردم تا از دریچه ی جدیدی به زندگیم نگاه کنم تا به قول “علیرضا آذر” عزیز، “دستی به سر و روی دنیای عرق کرده ی خودم بکشم”. در این اکتشاف شهودی شخصی؛ فهمیدم هنوز زنجیرهای زیادی به گردنم هست در سایزهای مختلف، که نفس ام را می گیرد و مانع بزرگی است در داشتن مقیاس درستی از آنچه رو به رویم بوده و حرکت مثبت ام به سوی فرداها.
فهمیدم وقت قیچی کردن آنها رسیده…
فهمیدم که آن دستاویزهای به ظاهر مطمئن برای فرار به عقب، در واقع غده هایی هستند که در روح من سمی شده اند و کاری ندارند جز تیشه به ریشه ی جسم و جانم زدن..
چاره چه بود؟
بریدن… گسستن… سخت بود و هست؛ گاها از شکستن استخوان هم دردناک تر…ولی باید مبارزه کرد. باید به باد و آب و خاک سپرد…
معمولا آدمها برای هم تاریخ مصرف دارند و زمانی که به انقضای خود نزدیک می شوند، انگار که بانگ جرس را می شنوند و ناگزیرند از رد شدن از هم…
و معمولا این اتفاق می افتد، اما غافلیم از زنجیر نامرئی عاطفی که بر گردنمان می ماند و با گذشت زمان بر طول و سنگینی اش افزوده می گردد. یک لحظه فکر کنید: چند نفر را می توانید بشمارید که سالهاست در دایره ی دوستان یا خواص تان نیستند، اما زنجیرشان بر گردنتان همچنان سنگین است؟
…..
اینها را نوشتم تا الان که نزدیک عید هست، یک وقتی هم برای دل هامان بگذاریم…یک وقتی برای جسم هامان…به صدای قلبمان گوش بدهیم…از خودمان بپرسیم چقدر با قلبمان رفیقیم؟ و چقدر زبانش را بلدیم؟
از خودمان بپرسیم در سالی که گذشت بدون تعارف و کلک؛ چقدر با جسم و قلب و روح وعاطفه مان مهربان بوده ایم؟
از دیدگاه من اینها، اساسِ بودنِ ما هستند…بقیه فقط حواشی ای برای بودن و هست شدن اینها…
خواهش می کنم فقط پنج دقیقه وقت بگذاریم، شجاعت و روراستی رویارویی با خودمان را داشته باشیم.
قلب و جسم ما زبان برّان لطیفی دارند. فقط کافی است در لحظه، روی آنها متمرکز باشیم. آنها در قبال اینهمه لطف، چیزی از ما نمی خواهند جز حمایت، جز اینکه آنها را بشنویم…

نازی تارقلی زاده