آرام آرام زیر نم نم باران قدم می‌زنم.
آهنگ کازابلانکا در گوشم می‌خواند.
زمین خیس است و سبزه‌ها رو به آسمون با ملودی ترد باران، می‌رقصند.
نگاهم به شاخه‌ی درختی گره می‌خورد که چطور به مهر و شاید؛ دردی جانسوز، بچگانی خرد را به انتظار نشسته.
با دقت اطرافم را زیر نظر دارم. گل‌های ریز سپید لا به لای سبزه های نوپا، در گوشه و کنار، چتر خود را باز کرده و شادی می‌پراکنند و نوید می‌دهند: مادر زمین به رستاخیز سبزش، نزدیک و نزدیک‌تر می شود…
پرنده‌ها انگار، دوباره با شهرم آشتی کرده‌اند.
بوی عید می‌آید.
حال من خوبست.
برای لحظه‌ای چشمانم را می‌بندم و عطر حضورت قلبم را لبریز می‌کند.
می خندم و زیر لب می گویم: هم‌پای شادی‌ام باش که بی تو، هیچ رستاخیزی را نمی‌خواهم.
حلول بهار؛ سبز!

نازی تارقلی زاده

۲۹ بهمن ۹۶