#لیلی_و_مجنون
#بخش_هفتم

اما مجنون آن شیفته رسن بریده، آن دیوانه ماه هنوز نادیده؛ آشفته می‌گشت و مونسی جز یاد ماهش نداشت.
روزی شتر سواری سیه روی،همچون گرزه ماری بر او گذشت و همان که مجنون را شناخت زمام ناقه برکشید و به شکل نره دیوی چنین غرید که:
ای بی خبر از حساب هستی
مشغول به کار بت پرستی
بیکار کسی تو با چنین کار
بی‌یار بهی تو از چنین یار
آن دوست که دل بدو سپردی
بر دشمنیش گمان نبردی
شد دشمن تو بی وفایی
خود باز ز آشنایی
چون خرمن خود بباد دادت
بد عهد شد و نکرد یادت
دادند به شوهری جوانش
َکردند عروس در زمانش
و او خدمت شوی را بسیجید
پیچید در اوی و سر نه پیچید
باشد همه روزه گوش در گوش
با شوهر خویشتن هم آغوش
کارش همه بوسه و کنار است
تو در غم کارش این چه کار است
چون ناوردت به سال‌های یاد
زو یاد مکن چه کارت افتاد
و بعد سخن ها در بی‌مهری زنها گفت و آنان را نشانگاه نیرنگ دانست و مجنون چون گزافه گویی های آن سیه را چنین آتشین و جگرسوز شنید؛ چنان سر خود به سنگ کوفت که از خون او صحرا گلرنگ شد و از پای افتاد و آن دیو که چونان فسانه‌ای بر وی خوانده بود از گفته‌ی خویش خجل ماند. پس با هزار عذر خواهی گفت: ” مرا عفو کن که هر آنچه گفتم، دروغی بیش نبود.” و:
آن پرده نشین روی بسته
هست از قبل تو دل شکسته
شویش که روا حریف و جفتست
سر با سرعت او شبی نخفته است
گرچه دگری نکاح بستش
از عهد تو دور نیست دستش
سالیست که شد عروس و بیش است
با مهر تو و به مهر خویش است
گر بی تو هزار سال باشد
برخوردن از او محال باشد
مجنون چون صحت دروغ ها را دریافت، کمی آرام‌ گرفت و اما کارش سر و سامانی نداشت که بی یار نه سری بود و نه سامانی.
و دلشکسته به سبب اخبار شنیده، راه سوی منزلگاه لیلی کج کرد و با خیال محبوب شکوه با باد می کرد که:
من مهر تو را به جان خریده
تو مهر کسی دیگر گزیده
با یار نو آنچنان شدی شاد
کز یار قدیم ناوری یاد
گر با دگری شدی هم آغوش
مارا به زبان مکن فراموش
خرمای تو گرچه سازگار است
با هرکه بجز من است خار است
فرخ نبود شکستن عهد
اندیشه کن از شکستن مهد
تو آن نکنی که من شوم شاد
وان کس نه من منم که نارم از یاد
با این همه رنج کز تو سنجم
رنجیده شوم گر از تو رنجم
عاجز شده ام خوی خامت
تا خود چه توان نهاد نامت
با این همه جور ها که رانی
هم قوت جسم و قوت جانی
از خوبی چهره‌ی چنین یار
دشوار توان برید دشوار
تدبیر دگر جز این ندانم
کین جان به سر تو برفشانم
آزرم و وفای تو گزینم
در جور و جفای تو نبینم
هم با تو شکیب را دهم ساز
تا عمر کجا عنان کشد باز

نازی تارقلی‌زاده