#لیلی_و_مجنون
#بخش_ششم

و اما مجنون آن مرغ به کام نارسیده، چون از نوفلیان برید شتابان بر هر کوی و بام، بی هدف؛
اشک ریز و رنجور می‌تاخت تا که به صیادی رسید که آهوانی چند در دام داشت. بدو نزدیک شد و گفت به رسم دامیاری مهمان در هر آنچه که دارد خواهد بود.
و از صیاد خواست تا دام از گردن آهوان باز نهد. چشمان آهوان را به چشمان یار مانند دانست و از زیبایی آنها سخن ها گفت و اما صیاد که از تعجب دهانش باز مانده بود، در پاسخ گفت:” اگر فقیر نبودم قطعا چنین می کردم و اما درخانه مرا اهل و عیالی هست که چشم به راه منند و اگر آزادی صیدها را خواستاری جانشان را بازخر که مایه داری.”
و مجنون بی‌درنگ از اسب خود فروجست و لگام به دست صیاد سپرد. پس از آزادی آهوان، آنها را به ملاطفت نواخت و رهایشان کرد و اما شب تا صبح از آه کردن باز نایستاد و اما روز بعد گوزنی را افتاده در دام یافت که صیاد به قصد شکارش روان گشته بود. رفت و آزادی‌اش را خواستار شد و صیاد در ازای‌ش چیزی از او طلب کرد. پس مجنون هر آنچه از سلیح و ساز داشت بر زمین نهاد و اینگونه جان گوزن را خرید و شب هنگام با دیدن زاغی، باوی فسانه‌ها گفت و چون زاغ شد، داغ بر دل وی نهاد. روز بعد درصحرا پیرزنی به همراه دیوانه‌ای در غل و زنجیر دید. پس به سوی پیرزن شتافت و از وی آزادی دیوانه را خواستار شد و اما پیرزن تیره روزی خود با وی سخن‌ها گفت. مجنون پذیرفت تا در ازای آزادی دیوانه، خود اسیر پیرزن باشد و دست سرنوشت وی را در غل و زنجیر به سوی خرگه لیلی روان داشت. کودکان با دیدن او و شنیدن نام لیلی سنگ‌اش می زدند و اما مجنون رقص کنان پیش می‌رفت و در وصف لیلی ابیاتی سوزان می‌سرود تا اینکه با گفتن:
“گویی ز تو درد سر جدا باد
درد آن من است سر تو را باد
از جای جست و دیوانه شد و زنجیر برید. خویشان چون خبر دار شدند، برای دریافت آنچه شنیده بودند رفتند و ندیدنی‌ها بدیدند و مادر و پدر نیز به یکباره از وی ناامید شدند.
اما پدر لیلی شادان از بازگشت‌اش، نزد خانواده، از مصائب رانده شده به خانواده گفت و لیلی با شنیدن حکایات، بی‌نهایت رنجید و اما نزد پدر پرده‌داری می‌کرد و در نهان خون می‌گریست و اما پدر را چون فراغتی حاصل آمد، خواستاران لیلی دلگرم شدند و در پی‌اش به مال و ولایت، خواستار وصال.
چون ابن سلام از آن مهم خبر یافت، به سوی وعده شرط کرده شتافت. و خود را به طاق و طُرُنِب(خودنمایی) پادشاهی آراست که پدر لیلی را با دیدن و شنیدن او، زبان در کام نشست و جشنی در خور راه افتاد و اما در پایان جشن، ابن سلام این داماد نشاط مند؛ عروسش را بر عماری نشاند و وی را به حجله برد و اما
روزی دو سه به طریق آزرم
می کرد به رفیق موم را نرم
با نخل رطب گشت گستاخ
دستی به رطب کشید بر شاخ
زان نخل رونده خورد خاری
کز درد نخفت روزگاری
لیلی‌ش تپانچه‌ای چنان زد
کافتاد چون مرده مرد بی‌خود
گفت ار دگر این عمل نمایی
از خویشتن و ز من برایی
سوگند به آفریدگارم
کاراست به صنع خود نگارم
کز من غرض تو برنخیزد
ور تیغ تو خون من بریزد
چون ابن سلام دید سوگند
زان بود به سلام گشت خرسند
دانست کزو فراغ دارد
جز وی دگری چراغ دارد
لیکن به طریق سرکشیدن
می نتوانست از او بریدن
گفتا چو ز مهر او چنینم
آن به که در او ز دور بینم
وانگه ز سر گناه کاری
پوزش بنمود و کرد زاری
کز تو به نظاره دل نهادم
گر زین گذرند حرامزادم
زان پس که جهان گذاشت با او
بیش از نظری نداشت با او

نازی تارقلی‌زاده