1. #لیلی_و_مجنون
    #بخش_چهارم

و اما اندر احوال لیلی، این شاهنشه ملک خوبرویی و رشک رخ ماه آسمانی، که در گذر زمان سرو قامتش کشیده‌تر می‌گشت و زیباییش نفس‌گیرتر، تا هزاران دل‌داده در آرزوی گل‌انگبین اش در تب و تاب باشند بی‌قرار‌.
و اما
میرفت نهفته بر سر بام
نظاره کنان از صبح تا شام
تا مجنون را چگونه بیند
با او نفسی کجا نشیند
او را به کدام دیده جوید
با او غم دل چگونه گوید
از بیم رقیب و ترس بدخواه
پوشیده به نیم‌شبی زدی آه
چون شمع به زهرخنده خنده می‌زیست
شیرین خندید و تلخ بگریست.
و وی را هم‌رازی جز سایه نبود و جز در پرده بودن همسایه‌ای.
منتظر می‌ماند تا طفلی از سوی بازار از کوی او گذر کند تا که شاید پیامی از دلدار برایش آورد و آنگاه که چنین میشد و از آن آرامِ دل بیتکی دریافت می‌داشت به‌رسم فصاحت و بلاغت ذاتی، بیتی بکر بر او می‌نوشت و از بام بر راه گذار، می‌فکند تا که رهگذری خوشدل برمی‌خواندش و پرشعف، رقعه را به صاحبش می‌رساند و باز بیتکی نو زاده می‌شد به مهر در غربتی قریب.
و این‌گونه دو دلدار پیام‌گونه دورادور در ارتباط بودند به وصالی بدین طریق با قناعت و به خیالی درگذر تا که سالی چنین بگذشت.
روزی که هوا مساعد و گل در چمن و خاک به روی گل مطرا بود چند تن از زیبارویان قبیله به تفرج بلدان راهی بوستان شدند.
لیلی با دیدن طبیعت زیبا، به تلخی از غم دوری مجنون می‌نالید تا که آوازی از رهگذری ز گفت های مجنون بر‌آمد:
کی پرده در صلاح کارم
امید تو باد پرده دارم
مجنون به میان موج خون است
لیلی به حساب کار چون است
مجنون به هزار نوحه نالد
لیلی چه نشاط می‌سگالد
مجنون ز فراق دل رمیده است
لیلی به چه راحت آرمیده است
لیلی مست از شنیدن این غزل طوری بگریست که دل سنگ هم آب شد.
صبر از کف رفته به خانه که رسید هر آنچه دیده و شنیده بود به مادر گفت و پرده از رازش انداخت تا که شاید مادر به رسم شفقت با نوازشی چاره گرش باشد.
و مادر در حسرت و رنج دختر دریغ می‌خورد ولیکن صبر پیشه کرده بود.
و اما لیلی غافل از بازی چرخ گردون نفهمید هنگام تفرج در بوستان، بازی شکاری رویش بدید و در طمع به وصالش چاره طلبی کرد و کسان فرستاد در جستن عقد آن پریزاد.
پدر و مادر با شنیدن نام ابن سلام مردی بلندپایه در چشم عرب، امید در آن حدیث بستند ولیکن عرض کردند دختر بیمار است و تا بهبودی‌اش صبر شاید تا که به گاه سلامت غنچه شکفته گردد و خار رفته.
پس ابن سلام تا زمان بهبودی نگارین دلبر صبر پیشه کرد و به دیار خویش بازگشت.

نازی تارقلی زاده