#لیلی_و_مجنون
#بخش_سوم

پدر با شنیدن قصه پسر خاموش شد و دانست که این درد را، هیچ درمانی نیست. بازگشت و شرح ماوقع به اهل منزل داد و بی‌چاره برجای ماند. مجنون که از حج بازگشت، پرده از رازش اوفتاد و ورق به دست اوباش، چنان‌که خبر به شاه قبیله لیلی رسید:
که آشفته جوانی از فلان دشت
بدنام کن دیار ما گشت
و از وی کارهایی سر می‌زند که ما را دست‌مایه تمسخر دیگران می‌کند و با هر غزلش صد پرده میدرد و رنجی بر عذاب لیلی بیشینه می‌دارد. پس باید چاره‌ای، به قصد گوشمالی؛ تا که به خود آید و راه خویش رود.
شحنه تا چنین سخنی بشنید شمشیر از نیام بر کشید که:”این‌گونه جوابش خواهیم داد.”
خبر به عامریان رسید و پیغام زنهار به پدر مجنون. وی از سر شفقت و مهر به فرزند، دوستانی را در پی‌اش روانه کرد که هر کجا گشتند اثری از وی نیافتند.
گفتند شاید اجل‌اش رسیده یا که به‌دست ددان گرفتار آمده و دریده و اهل خانه همچنان سوگوار وی.
تا که شخصی از قبیله بنی‌سعد وی‌ را در خرابه‌ای تنگ، جان سوخته و دردمند و رنجور یافت و خبر نزد قبیله‌اش برد.
پدر شنیده ناشنیده بی‌تاب سوی فرزند شتافت و چون او را یافت، نالید و نوحه‌ها نمود و خوناب جگر، وی را به خانه دستور داد. مجنون که استقامت پدر دید شرمنده برجای ماند.
پدر چون حال زار و نزار فرزند دید، آتش بر جگر، فرزند را پند داد که:
مانده نشدی ز غم کشیدن
وز طعنه ی دشمنان شنیدن
بنشین و از دل رها کن این درد
آن به که نکوبی آهن سرد
و بعد دل آزرده فرزند را مورد خطاب قرار داد که:” چه می گردد اگر گهگاه آیی و بر ما نظری فکنی؟”
و غمگین و دلشکسته متذکر شد که:” عشق در تو آتشی برافروخت که دل تو را سوزاند و اما جگر مرا.
ولیکن ناامید نتوان بودن، که پایان شب سیه سپید است.
با دولتیان نشین و برخیز که اسباب گره گشایی جز این نشاید و صبری پیشه کن که با درنگ گوهر توان جستن.”
و در ادامه فرزند را زنهار داد به خشم شحنه
که پاسخی جز شمشیر در سر ندارد و می‌باید سر نگه داشتن!
و نهایتاً جایگاه ویژه‌اش را متذکر شده و او را به خانه خواند تا با دوستانی چند، خوش باشد به رغم دشمنان. تا که اجر صبر خویش بیند و شاهد مقصود در آغوش بفشارد.
مجنون با شنیدن سخنان پدر، در نعت وی جمله ها گفت و خاطر‌نشان داشت که سیاه روزی‌اش نه به اختیار خویش، که به ضرورت قسمت است.
و چون کار به اختیار وی نیست، پس به کردن کار کار وی نیست.
و نهایتا خاطر نشان داشت که:” من که بلاکش باشم، خوش دلی چه عجب؟!”

نازی تارقلی زاده