#لیلی_و_مجنون
#بخش_دوم

اهل قبیله لیلی چون از موضوع آگاه گشتند راه را بر مجنون بستند و پل روی جوی را شکستند. مجنون از مشقت جدایی بر خود نبود و در رسوایی افسانه گشته بود.
خویشان و نزدیکان از رفتار وی در شکایت و پدر از حکایت وی غمناک و در حسرت.
پندش دادند و پند نشنید که چون عشق آید چه جای پند است؟! اگرچه حتی سودمند اوفتد.
پدر، بیچاره از چاره‌سازی از محرمان خانه افسانه مجنون پرسید و تصمیم بر این شد بعد مشورت با بزرگان به خواستگاری لیلی روند تا از راه نکاح آن شیفته را به مه رسانند.
پس با انجمنی بزرگ و باشکوه قصد قبیله لیلی کردند و اهل قبیله به گرمی پذیرای آنها شدند و به مهر هرآنچه نزل بود پیش بردند.
سپس جویای علت حضور شدند و از پدر قیس اینگونه جواب شنیدند:
خواهم به طریق مهر و پیوند
فرزند تو را ز بهر فرزند
سپس در رابطه با ملک و جاه و جایگاه خویش سخن‌ها گفت و درنهایت رو به پدر لیلی:
چندان که بها کنی پدیدار
هستم به زیادتی خریدار
و پدر لیلی پس از شنیدن سخنان پدر مجنون این گونه پاسخ داد:
فرزند تو گرچه هست پدرام
فرخ نبود چو هست خود کام
دیوانگی یی همی نماید
دیوانه حریف ما نشد آید
اول به دعا عنایتی کن
وانگه ز وفا حکایت ای کن
تا او نشود درست گوهر
این قصه نگفتنی ست دیگر!
و در ادامه از عیب‌جویی عرب‌ها نکاتی نقل کرده و می‌گوید:” اگر تن به چنین کاری دهم جواب آنها را چگونه باید دادن؟!”
پس عامریان با شنیدن این سخنان ناامید به قبیله خود بازگشتند و مجنون را نصیحت کردند که:” درمیان قبیله خوبانی دلبر داریم که یاقوت لب اند و غالیه پاش و قصب پوش. چرا در میان این همه آشنا به فکر بیگانه‌ای؟ از میان خجسته نامان بتی خرامان بگزین تا دلنواز تو باشند و سازگار تو.”
مجنون وقتی پند خویشان شنید از تلخی آن پریشان شد و پیراهن خویش درید از خانه رخت بربست و آواره‌ی کوچه و بیابان شد.
زار و نزار در فراق یار با محنت بسیار روزگار می‌گذراند و با عجز و لابه زمزمه میکرد:
ای راحت جان من کجایی
در بردن جان من چرایی
از حاصل تو که نام دارم
بی حاصلی تمام دارم
بردی دل و جانم این چه شور است
این بازی نیست دست زور است
پایم چو دو لام خم پذیر است
دستم چو دو یا شکنج گیر است
نام تو مرا چو نام دارد
کو نیز دو یا دو لام دارد
عشق تو ز دل نهادنی نیست
وین راز به کس گشادنی نیست
این گفت و فتاد بر سر خاک
نظارگیان شدند غمناک
پس از سر لطف چاره ساز شدند و وی را به سوی خانه باز بردند.
مجنون در خانه هر روز خمیده نام‌تر و شیفته‌تر روز را به شب تیره می‌سپارد و شب را با سوز و گداز به صبح سیاه می‌سپارد.
پدر در کار او درمانده که خویشان در چاره‌گری زبان گشادند که این در بسته بازنگردد الا به کعبه.
پس پذیرفتند تا موسم حج محمل بیارایند و چنین کردند و چون چشمشان به جمال کعبه منور گردید پدر دست فرزند گرفت و از وی خواست تا رهایی خویش از غم عشق را از پروردگار بخواهد.
و مجنون چون حدیث عشق بشنید همچون مار از جای، برجست و در حلقه زلف کعبه زد دست.
و اینگونه با پروردگار خود به راز و نیاز پرداخت:
من قوت عشق می‌پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
یا رب به خدایی خداییت
وانگه به جمال پادشاهیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگرچه من نمانم
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق تر از این کنم که هستم
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست برجای
بستان و به عمر لیلی افزای
بی باده‌ی او مباد جامم
بی سکه‌ی او مباد نامم

نازی تارقلی زاده