#لیلی_و_مجنون
بخش_اول

در ملک عرب مردی صاحب هنر می زیست که شهره خلق بود به نیکی و ثروت.
وی در آرزوی فرزند می‌سوخت و بدین مقصود بخشش بسیار می‌کرد تا که پروردگار عالم به وی فرزند پسری عطا کرد، چونان اناری خندان که زان پس چشم و دل پدر به وی روشن باشد و خوان نعمتش بر خلق گسترانیده.
فرزند را با محبت و وفا و درس دوستی پروراندند. نامش را به مهر، قیس نهادند.
وقتی به هفت سالگی رسید در زیبایی زبانزد خاص و عام بود.
و در گاه ۱۰ سالگی پدر وی را به مکتب فرستاد تا بیش از پیش اسباب بالندگی برای فرزند را فراهم آورد.
در مکتب چندین پسر و دختر از قبایل مختلف به تحصیل علم مشغول بودند و در آن میان دختری زیباروی و سیه‌موی به‌نام لیلی از قبیله ای از اعراب بود.
مجنون چو روی لیلی دید دل از کف داد و دل در گرو عشق وی نهاد.
لیلی نیز با دیدن مجنون مهر وی در خود پروراند و سینه هردو جایگاه عشق شد و روزگار در گذر طوری که:
یاران به حساب علم خوانی.
ایشان به حساب مهربانی.
یاران سخن از لغت سرشتند.
ایشان لغتی دگر نوشتند.
یاران ورقی ز علم خواندند.
ایشان نفسی به عشق راندند.
یاران به شماره پیش بودند.
و ایشان به شمار خویش بودند.
کم کم کار به جایی رسید که قیس از عشق جمال آن دلارام به هیچ منزلی آرام نداشت. در همراهی و هم‌صحبتی با آن نگار زیبا می بود ولیک ناشکیبا و از آنجا که عشق را پنهان نتوان کرد رازش فاش شد.
و آنان که نیوفتاده بودند، مجنون لقب اش نهاده بودند.
و آنقدر سخن به طعنه گفتند تا ماه نو، روی از شیفته برتافت.
و مجنون چو دیگر روی لیلی ندید از هر مژه‌اش سیلی روان شد.
در کوی و بازار می‌گذشت و اشک دیده روان به زاری، سرود های کاری می خواند.
ناآگاهان به آزارش در پافشاری و مجنون در تلاش برای پوشاندن راز دل.
پای برهنه در دشت و بیابان می‌چرخید و هرشب فارغ از نگاههای زهر آلود اطرافیان، پنهان به کوی جانان میرفت و بر کوی یار بوسه ای میزد و باز میگشت.
به گاه رفتن همچون آبی روان و زمان آمدن گویی که هزاران تپه پیش روی وی باشد، پای برگشت نداشت.
در وصف حال این عاشق شیدایی باید گفت که وی سلطان سریر صبح خیزان بود و سرخیل سپاه اشک ریزان. کیخسروی بود بی کلاه و بی تخت.
مجنون با دو سه تن از یاران واقعه رسیده، هر سحرگاه به طواف کوی آن ماه، به کوه نجد میشتافت.
به هیچ سخنی میلش نبود جز سخن یار. پاسخ هیچ سوالی را نمی داد جز آنچه به یار منتهی می شد و در فراق یار ابیاتی عاشقانه با حالی زار و نزار با اشک خود می‌نگاشت.
روزی مجنون مست دیدار یار ره پویان نجد شد و لبیک زنان پیراهن صابری درید و به خرگه یار رسید.
به رسم عرب نشسته آن ماه
بر بسته ز در شکنج خرگاه
آن دید درین و حسرتی خورد
وین دید در آن و نوحه ای کرد…
لیلی به درخت گل نشاندن
مجنون به نثار در فشاندن
لیلی به کرشمه زلف بر دوش
مجنون به وفاش حلقه بر گوش
لیلی چو گلی شکفته میرست
مجنون به گلاب دیده میشست
قانع شده این از آن به بویی
وان راضی از این به جستجویی
از بیم تجسس رقیبان
سازنده ز دور چون غریبان.
تا چرخ بدین بهانه برخاست
کان یک نظر از میانه برخاست

نازی تارقلی زاده