باز پاییزی دیگر
که می باراندم
که می خواندم
به هزار رنگ
به هزار عطر
به طولانی ترین شعر ترد باران خورده به گاه مثنوی
در قصیده ای به قصد رقص
در هبوط غزل شاید
به بغضی نشکفته
در رهبانیتی معصوم
که بشکفاندم
بی عطری از حضور مهر
که مه شد در عصیانی خاموش
بی رگ بغایت اما پرخون
و صدایی در قفا: “که پاییز عاشق است.” در جنون.
و نجوایی رنگین: که دچار باید بودن بسان مجنون.
بی مهر اما نشاید که آبان را تاب آن نباشد
که مهربان به رسم وفا گره ای بر دامن چین چین پاییز باید زدن به گاه آزرم لطف.

نازی تارقلی زاده