نگاهش را از من دزدید و در حالی که سعی می کرد صلابت صدایش را حفظ کند گفت: تو هنوز هم در واقعیت من، جایی نداری. همونطور که من!
سرم را تکان دادم: می‌دونم.
– خب پس؟!
– نمی‌دونم!
– من مجبورم چشمهام رو ببندم. چون نمی‌خوام یه روز تو مجبور باشی چشمهات رو ببندی به بهای کل عمرت.
-می‌دونم. می‌فهمم.
-پس الان چشمات رو ببند.
-مَن…مَن!
-مِن مِن نکن، فقط چشمات رو ببند، یه نفس عمیق بکش و برو…پشت سرت رو هم نگاه نکن، نگاه کنی پاهات باهات نمی‌یان، نگاه کنی چشمات باز می‌شن، نگاه کنی منم…
و صدایش لرزید و به خاموشی تسلیم.
گفتم:ببین بارون می‌باره، جشن چشم و ابر و بارون.
بلند شد و دست در کیف چرمی‌اش کرد و کلاه کپ قرمزرنگی درآورد، بی‌آنکه نگاهم کند آن را به سمتم گرفت و گفت: دلم می‌خواست آبی‌ش رو می‌گرفتم ولی تو خود آتیشی که باید تو آسمونها لهیب بکشه، فکر کردم سایبون خوبیه برای خورشید، و باز صورتش را برگرداند.
من میرم، ساعت ۲ پرواز دارم غزل.
فقط مونده نامه‌ی طرف کانادایی، خونه رو هم اوکی کردم و خانواده‌ام هم به زودی بهم ملحق میشن.
دیگه برنمی‌گردم، بودن اینجا بدون داشتن تو، در عینیت ناداشتن، تجربه‌ی نیستیه. با تو هست شدم غزل! با تو خودم رو بهتر دیدم، با تو آدم بهتری شدم، سعی کردم‌ همسر بهتری باشم و پدر مسئول تری، سعی کردم مثل تو دنیا رو شفاف ببینم، غزل تو از همون اول وادارم کردی خودم باشم. درد کشیدم که می ارزید به قد کشیدن.
شوهر تو، خوشبخت ترین هم نوعی هست که من دیدم و شناختم. می‌تونستی و می‌شد ولی تعهدت، قلب ت…
صدای عقب رفتن صندلی و دری که با سرعت باز و به آرامی بسته شد….
صورتم خیس بود، کلاه در دستانم و نگاهم کشیده تا ناکجا آباد و کمانچه‌ای غمگین و صدای رستاک که در کافی‌شاپ طنین‌ می‌افکند:
ای کاش دستهای تو را تنها…
ای کاش دستهای تو را اینجا…
ای کاش دستهای تو را اما…
پایان جمله ام به توانم نیست!

نازی تارقلی زاده