و دستانت!
و چشمانت دو شاهراه عمیق متصل به شعور کائنات، در شوری پرفروغ و اما بی فروغ.
و دستانت. جاری زلال آبشار های رقصان پیچاپیچ.
و نگاهت. خورشید سوزان نافذ.
و زبانت. آتش مدفون در خاکستر.
و من،
و تو.
و مایی که میراث ممتد جریان قرنهاست…
می خوانی ام به شور.
می نوازی ام به مهر.
و می گدازی ام به شعور.
پیشاپیش صعودی ژرف شاید مقهور قهقرا.
گوارا شدی لاجرعه بر وجودم در تنگاتنگ جبر استسقاء…و شرر فکندی بر جانم…و چه شیرین، سیاوش‌وار می‌سوزانی‌ام سپید سپید…
شاعر شهر شدم شایدم آتش فرونشاند.
که عشق پیدا شده بود و ثبت بر عالم…
بپا خاستم و به‌جد خواستم ولی چه سود پر پروازم….
خاکستر خواهم شدن در شور.
و چه آرام بر بند بند وجودت فرود خواهم آمدن، در هبوطی پرشکوه و فاتحانه.
که سردار تویی و بر دار من!

خانه ات آباد ویرانگر!

نازی تارقلی زاده