چشمام رو می بندم تو اونور پلکام ایستادی، با همون لبخند کج دوست داشتنی ت. نگات می کنم، آروم آروم نزدیکم می شی، هر قدمت یه ضربه ست به سینه ام.
این بار اما نزدیک از تر همیشه ای، چشمات می خندند، طاقت نمی یارم چشمام رو باز می کنم، پرده ی تور لطیفی که با تمام توان با ساز باد می رقصه.
فکر می کنم: خودش می خواد یا وادار شده؟
جوابی براش ندارم. انگار یه نیرویی هم من رو هل می ده، من اینجا نیستم، تو همون لحظه جا مونده ام، آب دهنم رو طوری صدادار قورت می دم که تموم گلوم درد می گیره.‌ سرم رو به گوشه ی مبل تکیه می دم، نفس عمیقی و باز چشمام رو می بندم…
به چشمام زل زدی، برای اولین باره که صدات رو می شنوم:
-چرا یک دفعه رفتی؟ نگاه کن.
بعد آرام از روی دسته ای از موهام که از مقنعه بیرون مونده، یه برگ نیمه خشک رو برمی داری.
باز می خندی، نور چشمات چشمام رو می زنه. می گی: فقط یه برگ نیمه خشک بود. بیخودی رفتی!
بعد بدون هیچ حرفی ازم رد میشی و می ری.
انگار فک ام قفل شده، انگار به عهده ی خودم نیستم.
با فریادی به حال برمی گردم، پرده آروم گرفته، انگار دیگه اثری از باد نیست. از جام بلند می شم، باید کمی آب بخورم، هنوز چند قدمی برنداشتم که خودم رو تو آیینه می بینم، چشمهام چرا باد کردن؟ چرا اینقدر قرمزند؟ چرا رنگم اینطور پریده؟
دستی روی موهام می کشم. یک دفعه دلم هری می ریزه، چی لای موهام گیر کرده؟ قدمی رو به آیینه و بعد برش می دارم. یه برگ نیمه خشک…
چشمام رو می بندم، نگاهت به من ثابت مونده.
می خندی و می گی: یه برگ نیمه خشک دیگه؟ کِی جرات کرد دور از چشم من روی موهات جا خوش کنه؟
تموم جرات و توانم رو جمع می کنم، برگ رو بهش نشون می دم و می گم: فقط یه برگ نیمه خشک بود. تو چرا بیخودی رفتی؟

نازی تارقلی زاده