همین قدر تشنه.
همین قدر لطیف.
همین قدر روان.
گاه به زخمه و گه به نغمه
گاه تند و گه کند
به وسعت طلوع ستاره ای بر پیشانی خورشید
سرشار از رنگین کمان و تندر
به وسعت دشتی پرشقایق
به دلشکستگی مغبون سازی بغض فروخورده
بسان بخشندگی آسمان
بسان خشم دریا
در تلاطم
پرآهنگ و اما ساکت…
و روزی پروانه ای خواهم‌ شد پیله دریده.
رقص کنان تا به جایگاه خورشید خواهم شتافت، قد می کشم از من تا آن سوی من ها.
نه دستی و نه میلی! نه چیدنی و نه دلی !
متلالی خواهم شدن در شکوفیدنی ناب!

نازی تارقلی زاده