در تلاطم غمگین خشکی تنها مانده ام، بسان شاخه ای شکسته، مقهور باد مانده…
و تو قرنهاست واپسین قدمهات را در من محکم برمی داری تا که سنگین‌تر از قبل با صراحتی دلزده، به افولی سپید و درخشان رسم، در سماعی تار به وقت غربت!
که بیایی…که بتازی…که به تاراج بری و بعد زهرخندی هم وسعت جنگل، مشرف به دریا، آرام آرام دور شود و صدای پاهاش در طنینی دردناک، قلبم را به سوگ هم نوا.
دور می‌شوی….می‌روی تا خط ممتد یادبود.
و من، در تو مرده‌ام.
در محکومیتی تام تا به ابدیت…
و ذره ذره ذوب می شوم تا که شاید صدای چک چک‌ام، همپایی کند باز، در رفتنی نو!
بر من مبارکی ویرانگر!

نازی تارقلی زاده