کوچکتر که بودیم با اومدن اسفند، دل دلهامون شروع می شد:
شمارش معکوس برای تعطیلات نوروز! البته بماند که اضطراب سوالات در حد ناسای پیک‌های نوروزی، همواره بخشی از شيريني اون لحظات رو زایل می کرد.
پرسش های متوالی تکراری از والدینمون که کی می ریم خرید عید؟
و تازه بعد از خرید از شوق لباس‌های جدید خواب بهمون حروم می شد که هیج، بعضا بخاطر پافشاری هامون در پوشیدن لباسای نو، حتی وقت خواب! یا درشت می شنیدیم و یا کتکی هم می خوردیم.
و حسن ختام دلچسب‌مون هم رسیدن آخرین سه شنبه ی سال، و چقدر برامون عجیب بود ک پس چرا اسمش چهارشنبه سوری هست! و بماند کلی هم طول کشید تا بزرگترها این رو بهمون تفهیم کنند!
یکی دو روز زودتر چند تا بزرگتر می رفتن اطراف تا بته ی خار برای چهارشنبه سوری بیارند و گوشه ی حیاط دلباز خونه ی پدربزرگ با اون کاج‌های سر به فلک کشیده و درخت خرمالوی مهربونش، دپو کنند. دل تو دل مون نبود، از ظهر که از مدرسه می اومدیم یک ریز می گفتیم: بریم خونه ی بابابزرگ!
و می رفتیم. چقدر ساده، چقدر شاد.
عزیز خانم کرسی می گذاشت و روش یه مجمع مسی بزرگ پر از گردو و بادوم پوست دار و میوه و آجیل مخصوص شب چهارشنبه سوری که عاشق راحت الحلقوم‌هاش بودم.
با تاریک شدن هوا، تخت چوبی بزرگ قدیمی رو برپا می کردند و عزیز خانوم‌ سماور زغالی طلایی رنگش رو برپا می کرد، برای پدربزرگ پشتی ترکمنی دستباف با زیراندازی از پوست می آوردیم و بعد بزرگترها پشته‌ها رو به ردیف از سایز بزرگ به کوچک می چیدند و با خوندن چند بیت از اشعار شاهنامه در مدح “سیاووش پاک نهاد”، پدربزرگ اذن شروع جشن رو می داد و ما غرق در شادی می خندیدیم و می رقصیدیم و دنیا رام مون بود.
و از روی پشته ها می پریدیم با خوندن این شعر کوتاه: ” زردی من از تو سرخی تو از من” و چه زود گذشت، چشم که باز کردیم جای خالی پدربزرگ روی آن تخت قدیمی، بد دهن کجی می کرد طوری که درخت خرمالوی پیر هم تاب نیاورد.
و پشته ها کم تعدادتر شدند، درست مثل جمع مون که هر سال کمتر و کمتر شد.
سر که بلند کردیم جای حیاط دلپذیر خانه ی پدربزرگ‌ پارکینگ عمارتی مجلل به چشم‌ می خورد و کاجهای سرفرازی که فقط شاید به مدد ریشه ای زیر خاک نفسی می کشیدند…
گذشت. و الان سالهاست در حسرت لحظاتی هستم که درست در اوج شادی از روی آتش می پریدن، با توضیحات پدر بزرگ درباره ی سنت های قدیمی منسوخ چهارشنبه سوری مثل قاشق زنی، فالگوش ایستادن و شکستن کوزه و… متوقف و خشمگین بر جای بمانم. خیلی طول کشید تا فهمیدم چرا پدربزرگ همه ساله اصرار شدید در توضیح سنن قدیم را داشت…
صبح وقتی پسرم را آماده ی مدرسه می کردم جمله ی دردناکی شنیدم: ” مامان من سه شنبه نمی رم‌ مدرسه!” و وقتی با نگاه پرسشگر من مواجه شد خیلی جدی گفت: ” من می ترسم، چهارشنبه سوریه!” و آه تلخی از عمق جانم برخاست.
عمیقا متاثر شدم، برای کودکانی که از سنت زیبا و مقدس چهارشنبه سوری جز شنیدن صداهای وحشتناک و بعضا دیدن و شنیدن آسیبهای عمیق هیچ در حافظه ی خود ندارند.
کاش درک تاریخی پدربزرگ ها در وجود ما عمقی تر پیشروی کنه تا که با صلابتی بیش از پیش در نمایاندن و نهادینه کردن میراث ارزشمندمون جهانی زیباتر و عمیق تر و بالطبع امن تر برای نسل‌های آینده فراهم بیاد.

نازی تارقلی زاده

۲۵ اسفند ۱۳۹۷