به آسمون نگاه می کنم، ستاره ها درشت تر از همیشه سوسو می زنن، شایدم هر کدوم دارن با درخشش بیشتر می خندن به روی اونی که از روی زمین با عشق نگاهشون‌ می کنه و براشون دستی تکون می ده و خودش رو مالک یکی ازون میلیاردها میلیارد پولک پاره ی درخشان می دونه.
چشمام رو می بندم و نفس عمیقی می کشم، بوی یاس و شب بو مشامم رو نوازش میده، سکوت بریده ی شب از سمفونی ناکوک صدای پارس سگها سفیر می کشه و در دوردستها، چراغهایی روشن در دل تاریکی، کورسوی امید رو در دلها روشن نگه می دارن.
شب با لبخندی گرم، آرامش عمیق اش رو مهمون ذهنم می کنه، یه جور کرختی شیرین که کم کم به جسم و جانم  راه باز می کنه و من مملو از عطر شب، سبکبال غمهام رو به نسیمی وزان می بخشم و چشمانم رو می بندم به امید گشودنی دوباره در پرند سپیده دمان….

نازی تارقلی زاده