دیروز تو خیابون یکی داشت با عجله رد می شد و با تلفن حرف می زد، یک دفعه خورد به من.
برگشت و با احترام عذر خواست و رفت.
شباهت زیادی با تو داشت، طوریکه نگاهم تا وقتی لابه لای جمعیت گم شد دنبالش رفت.
یه دفعه به خودم اومدم و دیدم بین مردم در حال عبور، در زمان منجمد شده ام.
هرگز نفهمیدم اون حس چقدر طول کشید ولی خووب یادم مونده که گرمی تلخ قطره اشکی به لحظه رسوند من رو…
گیج و منگ بین جمعیت خودم رو گم کردم که شاید با چیزی شبیه یه معجزه، در تو پیدا شم….

نازی تارقلی زاده