بچه ها با خوشحالی روی سن پایین می آیند. همهمه ای دلچسب در سالن برقرار است. می آیند و در ردیف جلوی من می نشینند. همگی کلاس پنجم ابتدایی هستند.
با هیجان کادوهای خود را که به مناسبت شاگرد برتر شدن در مدرسه است را باز می کنند.
در این میان توجهم به پسر چهار صندلی آن طرف تر جلب می شود.یک سوم کادو را باز می کند و به محض دیدن کتاب کلیله و دمنه؛ با هیجان کتاب را به دوست ردیف جلویی اش، نشان می دهد. از بین صداها به سختی صدایش را می شنوم: آخ جون، آخ جون…
طاقت نمی آورم، بلند می شوم و به سمتش می روم. در همهمه به او سلامی می دهم و می گویم: میشه کتاب رو ببینم؟
نامطمئن کتاب را به سمتم می گیرد.
نگاهی اجمالی و بعد لبخندی…
می پرسم: اجازه می دی با کتاب ازت یه عکس بگیرم؟
پسرک متعجب سرش را به نشان رضا تکان می دهد و بعد برای همیشه در آن لحظه جاودانه می شود.
چشمهای پرسشگرش را به من دوخته؛ می خندم و آرام‌ می گویم: این کتاب رو من نوشتم. امیدوارم خوشت بیاد.
حالا با حالتی عجیب به من زل زده؛ انگار که یک مریخی دیده باشد.
با لبخند بر می گردم‌و روی صندلیم می نشینم.
سرم را که بلند می کنم بیست جفت چشم متعجب به من زل زده اند.
یکی آرام‌ از بغل دستی اش می پرسد: این نوشته؟
و دیگری با آرنج به پهلویش می زند که: هیس! الان می شنوه.
با لبخندی شیرین پاسخشان را می دهم.
و می اندیشم: به نظر بچه ها، نویسنده ها چه شکلی اند؟
نازی تارقلی زاده