غوغای آرام.
نزدیک دور.
تنها برای تو!
مغرور سرفراز.
تو را فراتر از مرزهای تنت دوست می‌داشته‌ام ازلی…
فراتر از عشق در خنیا و جنون.
تو! بهانه‌ی جشنی هستی دلچسب.
جشن آشتی من با من.
تو صدای بارانی.
تو لطافت نسیمی.
تو صلابت نگاه پر از عشق مادری.
هر بار می بینمت؛ آغاز فصلی تازه.
هر نگاه تو
فرجامی است بر هر نافرجامی…
تو! همان عجیب دوست داشتنی!
زیبایی.
پیچیده ای،
و لطیف
همچون با شکوه ترین سمفونی های جهان.
رسالت آفتاب گرم!
برای صدا کردنت،
کلمه کم دارم.

نازی تارقلی زاده
۹۴