چکاوک پیش چشم بینوایم
این دغلکاران بینام
بی‌مرارت می‌فریبند
وه چه آسوده و آرام….
آوخ از این خط بی حد
با که گویم از کرانش؟!
بی‌کران است این دمادم
من نیارم تا که بینم
به رغم لحظه‌ای، دستی ، دلی، یا که نگاهی
با خلوص و حسن نیت
در خروش بی‌سرانجام نگاهی
یا که دستی
نابه‌هنگام
یا به هنگام
در سکوت شاد و مسموم دلی هرز
می نشیند بر گلی سرد….
آه ازین سیل دمادم
مرگ بر چشمان بی شرم!
دلم‌ می‌سوزد از بالی که می‌سوزد؛ چکاوک!
تا به کی باید ببینم
وجودی بی‌نشان از هر کرامت
گلی را با دلی آکنده از غربت
به هم، در هم‌ بپیچد بی‌شرافت…
خسته‌ام من ای چکاوک!
مرگ بر دنیای پر درد!
مرا دریاب!
که را جویم درین بیداد نامردی
در این دنیا که مردانش
عصا را با کمال میل و خرسندی
به نیرنگ هزاران گونه نامردی
ربایند و ملالی نیست گویان
به لبخندی شوند در گوشه ای پنهان….
ولیکن همچنان می بینم آن تکرار بی‌حد را:
“یکی از عشق می لافد.”*
“یکی طامات می‌بافد.”*
گزیری نیست.
گسستم من چکاوک!
ولی سنگ صبور لحظه‌ی درد، ای چکاوک!
دور شو ازین کران بی‌کران بی‌مروت
برو بر آن سرای بکر بی‌حد
در آنجا که هنوز آرامشی بر آسمان است
در آن درگه که دیگر مادر گیتی ننالد
کای ابرمردان نامرد
با کدامین مزد و بی‌منت!
مرا در هم شکستید پر ز حسرت؟
برو ای همنشین درد!
تو را این حد نشاید….

*از حضرت حافظ

نازی تارقلی زاده
۱۳۸۱.۵.۴