کاش می شد که بدانی و بدانم.

ای نگاهت همه آوای غمین وحشت
در سکوت سرد تنهایی و درد
غرش گرم خیالت
هم قرین دل تنهای من است
تو در این پهنه ی بی مرز و حدود
به کجا می نگری؟
کاش می‌شد که بدانی و بدانم
کاش دل مغموم و حزینم
اندرین عرصه‌ی تنگ محسور
سخت محبوس نمی‌شد در شور
تو مرا می‌دیدی
من تو را می‌خواندم
ولی ای تاب و توانم
تو بگو؛ تنها خود تو
که من و ما
در شط ممتد تردید و جنون
تا چه حد دور شدیم
از هر آندم که در او
نقش پر رنگ‌ شکوه عشق را؛
ای وای! چه شد یکدم؟
من، به ناگاه؛ چه گفتم در دم؟
عشق؟
با تو‌ام تنهای بی‌ماوای پردرد!
بی‌قرار ماندگار قصه‌ی درد!
تنها تو بگو
داستان غم و شادی دو قو
آیا به حقیقت عشق بود؟
من نمی‌دانم
تو شاید
بتوانی که برای دل بشکسته‌ی من
پاسخی دریابی
پاسخی را که در آن
بتوان
پایش محکم آسایش جان را
-که بسی دشوار است-
بی مرارت، با جسارت
به تمامی
با کلامی نرم و گویا
بر دل خرد و خرابم بنشانی
من نمی دانم
تو
شاید
بتوانی….

متن و طراحی از نازی تارقلی زاده
۱۳۸۱.۴.۲۶