چه روزهایی که سردرگمم، و چه شبهایی که گیج و منگ، تمام دنیا، در لحظه، شرروار به جانم می‌ریزد و دردی جانکاه وجودم را می‌آکند.
تو‌ گویی، تمام تاریخ بشریت را زیسته ام.
انگار که تمامی ظلمهای تاریخ بشر به جنس زن زیر پوستم همچون گدازه های سوزان در جریانند.
سرشارم از خشمی فروخورده….و غوطه ور در حسی مه آلود، منجمد در خاکستری‌ای ممتد!
هر قدر بیشتر در کتابها غرق می‌شوم سیلان درد جانکاه‌تر است و من را به غرشی ترسناک‌تر وامی دارد.
به راستی چرا؟
چرا تمام تاریخ بشریت را زیسته ام؟
چرا هیچ دردی دور نیست؟
چرا هیچ عذابی نامانوس نیست؟
انگار درطول زندگی های گذشته‌ام، حافظه ی تاریخی‌ام، دست نخورده و بی کم و کاست میراث زنانگی‌ام شده!
انگار تمام زنان دردمند تاریخ را زیسته‌ام!
پابه‌پایشان گمنام درد کشیده‌ام و در دردشان مذاب متبلور شده‌ام.
انگار تار وپودم را به رنج سرشته‌اند.
سرشارم از دردی کهنه به قدمت انسانیت….
لبریزم از خشمی فروخورده به قدر زنانگی‌هایی که به حکم جبر تاریخ به مسلخ برده شده‌اند.
می‌خوانم و رنج می‌کشم و این خودآزاری را پایانی نیست…
من رابعه را زندگی کرده‌ام. با بریدا درد کشیده‌ام. همپای لعبت گریسته‌ام.  هم سایه با شیرین در عذابی جانکاه دست و پا زده‌ام. از غم لیلی، از درد جریره، هزاران بار مرده ام.
تک‌تک زنان زیبای گمنامی که محکوم به زجر در حرمسراها بوده اند، را زیسته‌ام.
بارها بی‌گناه، بر حسب ظنی پوچ از جانب شاهی یا که شاهزاده ای، در اوج آرزومندی، از کوهها به پایین پرت شده‌ام.
به کرات در شکنجه‌گاه های بهره‌ورانه از زنان باریده‌ام.
با تک تک شان تا انتهای قصه هاشان رفته‌ام. جاری در تمام لحظاتشان بوده‌ام.
سرشارم از عشق و زنانگی و مملوام از خشمی غران، به قدمت تاریخ دردناک بی‌پایان رنجهای زنان….
به راستی چرا؟

نازی تارقلی زاده