نازی تارقلی‌زاده
در یکی از روزهای گرم تابستان سال ۶۱ چشم به جهان هستی گشودم و دل پدر و مادرم را گرم و شاد نمودم.
در خانواده ای علاقمند به هنر و ادب بزرگ شدم.
پدرم ارتشی بود و بسیار لطیف، عاشق شعر و ادبیات و موسیقی و نقاشی، هر از چند گاهی قلم به دست، قطعاتی رومنس را جاودانه می کرد و گهگاه که کاملا کوک بود، نوشته هاش را با صدایی زیبا دکلمه می کرد.
همیشه ورقی روی تخته شستی می گذاشتم و کنارش می نشستم و به تاسی از او نقاشی می کردم و بعدترها به مدد التفات و عشق پدر، نقاشی در روحم متبلور شد و جزئی از وجودم….
و از همان کودکی با تلاشهای سبز مادرم، پیش از مدرسه کامل با محیط ادبیات آشنا شدم. حداقل دویست جلد کتاب داشتم که تقریبا همه شان را از بر بودم و نقاشی های داخلش را با همان گویش کودکی: “از حفظ” می کشیدم.
با شروع مدرسه علاقمندی ام به آموزش عمیقتر شد و با عطشی سیری ناپذیر به آموختن مشغول شدم.
آموزشهای پدر و همراهی های دائمی مادر ادیبم، یاریگرم بود در دنبال کردن اهدافم.
کلاس دوم ابتدایی، با برنده شدن در مسابقات منطقه ای نقاشی، از موزه ی پست تهران نامه ای دریافت کردم که اعلام می کرد به صورت غیرحضوری آموزشهایی در باب خلاقیت و نقاشی رو خواهم گذروند و کارهام با همراهی گروه دیگری از کودکان به صورت ماهیانه در موزه ی پست به نمایش گذارده خواهد شد.
و به این ترتیب اولین نمایشگاه گروهی را در سنین کم، تجربه کردم.
و موجی از شادی و تلاشهایی بیشتر ماحصل این تجربه ی دلچسب.
و از کلاس چهارم ابتدایی با تشویق مادرم شروع به داستان نویسی کردم و همچنین نقاشی تصاویر که متاسفانه با ناآگاهی و ورود نابجای معاون وقت مدرسه، انرژی های عالی ام، منجمد شد و قلمم مدتها از حرکت باز ماند….
باز با تشویق و همراهی والدینم به کتاب خوانی روی آوردم و درست از اول اراهنمایی حافظ خوانی با کتاب استاد خطیب رهبر را با کمک مادرم شروع کردم.
و طی چند سال چنان الفتی میان من و حافظِ جان پدید آمد که ناگسستنی شد.
و از همان سالها مادر به خوانش متون ارزشمند قدیمی برای من و خواهرم اهتمامی پایدار ورزید و این امر ادامه یافت طوریکه در پایان دوره ی متوسطه، به متون قدیمی و داستانهای زیبای اساطیری بسیاری مشرف بودیم‌.
و بعد از کنکور، در دانشگاه علوم پزشکی گلستان در رشته ی مامایی، پذیرفته شدم، و سرخورده از عدم قبولی در رشته و دانشگاه دلخواهم، به گرگان رفتم…
در آنجا فعالیت های هنری ام جلوه ای نو به خود گرفت.
تصمیم گرفتم از موهبت حضرت حق بهره برداری بهینه ای داشته باشم، پس به کلاس نقاشی رفتم.
و همزمان به شکل جدی تری، به نوشتن مشغول شدم. شعر، متن های ادبی و همچنین داستان و نیز به آموزش حرفه ای گیتار کلاسیک مشغول شدم…
البته باید با این امر هم اذعان کنم که هیچ آموزش آکادمیکی ندیده بودم و فقط به اتکای خوانش بسیار کتب رنگارنگ و جوشش درونی صرف، می نوشتم.
مدتی هم، برای سازمان غذا و داروی استان گلستان، با واسطه ی دانشگاه، ترجمه تخصصی انجام‌ می دادم.
پس از اتمام تحصیلاتم به تهران بازگشتم و به طرح مشغول شدم و در همان اثنا، جادوی عشق مرا در برگرفت و با همسرم آشنا شدم و بعد از ازدواج به جزیره ی کیش رفتیم.
در آنجا وقت بیشتری داشتم برای آموختن و از محضر اساتید محترمی چون خانمها: سحر تابنده، ثمر علی نیا و سمیه خوانساری در آموزش نقاشی بهره مند شدم، تغییرات زیادی در کارهایم رخ داد و با همکاری امور زنان کیش، در سه نمایشگاه گروهی شرکت کردم.
مدتی نیز به صورت مدرس زبان کودک مشغول بودم و همزمان نیز با همکاری امور زنان کیش به برگزاری کلاس ها و کارگاههای آموزشی بهداشت باروری بانوان مشغول بودم و آهسته و پیوسته به مطالعه و پژوهش برای نوشتن کتاب “نه ماه انتظار” مبادرت داشتم.
باز بعد از چند سال به تهران بازگشتیم و این بار کاملا تخصصی وارد آموزش شدم. مدتی شاگرد آقای امیر جمشیدی بودم و بعد شاگرد آقای فخر الدین مخبری که همچنان ازین موهبت بهره مند هستم‌.
آموزش هنر، مسیری سخت ولی دلچسب دارد که صد البته نیز، بی انتهاست.
در این خلال نیز سعی کرده ام از رهنمودهای سازنده ی اهل قلم، به حد بضاعت بهره گیرم و با توشه ای پربارتر به سوی فرداهایی روشن تر در حرکت باشم‌ چرا که فرداها از آن جویندگانش است.
در رابطه با ادبیات کهن، در حد و اندازه ی خودم، همواره رسالتی بر دوش احساس می کردم.
با خریدن چند جلد کتاب شاهنامه برای پسرم و خوانش آنها، شگفت زده شدم. مطالبی که غلط نوشته شده بود و مدیر انتشارات با گفتن یک ببخشید، بی حوصله؛ تلفن را رویم قطع کرد!
و این حادثه در من آتشی افروخت. بر آن شدم تا بر اساس آگاهی و اطلاعاتم و با همراهی والده ی نازنینم، به بازنویسی تعدادی ازین آثار کهن، بپردازم تا حداقل، مطلب با رعایت امانتداری کامل، انتقال داده شود.
و ماحصل این تفکر شروع حرکتی بود که تا به امروز ادامه یافته: کتاب “داستانهای مرزبان نامه و کلیله