لیلی و مجنون. بخش پنجم

#لیلی_و_مجنون #بخش_پنجم لیلی در پس پرده اما داستانش نقل دهان غزلسرایان بود و مجنون سرگشته چو بخت خویش در صحرا پریشان می بود که دست روزگار به گاه لبخند، مردی حشمت‌گیر و نامدار به نام “نوفل” را سر راه او قرار داد. این مرد دلیر از برای نخجیر در رخنه‌ی غاری دلگیر، به جستجو راه[…]

لیلی و مجنون. بخش چهارم

#لیلی_و_مجنون #بخش_چهارم و اما اندر احوال لیلی، این شاهنشه ملک خوبرویی و رشک رخ ماه آسمانی، که در گذر زمان سرو قامتش کشیده‌تر می‌گشت و زیباییش نفس‌گیرتر، تا هزاران دل‌داده در آرزوی گل‌انگبین اش در تب و تاب باشند بی‌قرار‌. و اما میرفت نهفته بر سر بام نظاره کنان از صبح تا شام تا مجنون[…]

لیلی و مجنون. بخش سوم

#لیلی_و_مجنون #بخش_سوم پدر با شنیدن قصه پسر خاموش شد و دانست که این درد را، هیچ درمانی نیست. بازگشت و شرح ماوقع به اهل منزل داد و بی‌چاره برجای ماند. مجنون که از حج بازگشت، پرده از رازش اوفتاد و ورق به دست اوباش، چنان‌که خبر به شاه قبیله لیلی رسید: که آشفته جوانی از[…]

لیلی و مجنون. بخش دوم

#لیلی_و_مجنون #بخش_دوم اهل قبیله لیلی چون از موضوع آگاه گشتند راه را بر مجنون بستند و پل روی جوی را شکستند. مجنون از مشقت جدایی بر خود نبود و در رسوایی افسانه گشته بود. خویشان و نزدیکان از رفتار وی در شکایت و پدر از حکایت وی غمناک و در حسرت. پندش دادند و پند[…]

Wedding of love

#یادداشت_روزانه باران آرام آرام بر سکوی پنجره می‌خورد و با صدای نتها ترکیب می‌شود و بر گوشهای من نازل. چشمهایم حریصانه لحظه لحظه حرکات دستهای چابک‌ات بر ساز را می‌بلعند و لبریزتر از قبل، همچنان مات تو. روزگاری دور، دقیقا نمی‌دانم چند ساله‌ام، پنج، شش، یا شاید هم هفت. فقط صدای موسیقی‌ای عجیب را می‌شنوم.[…]

لیلی و مجنون. بخش اول

#لیلی_و_مجنون بخش_اول در ملک عرب مردی صاحب هنر می زیست که شهره خلق بود به نیکی و ثروت. وی در آرزوی فرزند می‌سوخت و بدین مقصود بخشش بسیار می‌کرد تا که پروردگار عالم به وی فرزند پسری عطا کرد، چونان اناری خندان که زان پس چشم و دل پدر به وی روشن باشد و خوان[…]

یلدا…

  دختر گیسوکمند رمزآلود… سیاه چشم سپیدروی غمین… رسیدی و با کمند شفق گیسوانت، رج به رج روی اندوه هامان رو پوشاندی به راه سخاوت…. بل برای شبانگاهی از یاد بریم این “من” های “بی من” را! خجسته باد حضور سپیدت… نازی تارقلی‌زاده

پاییز

  باز پاییزی دیگر که می باراندم که می خواندم به هزار رنگ به هزار عطر به طولانی ترین شعر ترد باران خورده به گاه مثنوی در قصیده ای به قصد رقص در هبوط غزل شاید به بغضی نشکفته در رهبانیتی معصوم که بشکفاندم بی عطری از حضور مهر که مه شد در عصیانی خاموش[…]

گاهی خیلی زود دیر میشه!

خیلی ساده میان درست میشینن همونجایی که باید؛ دقیق وسط قلبت. و آرام و ممتد در تو ریشه می‌کنند، با هر نفس! با هر نگاه! یه دفعه چشم باز می‌کنی و می‌بینی شدن جزئی از وجودت‌. و قصه درست از اون جا شروع می‌شه که عادت می‌کنی به حضور پررنگ دائم‌شون که، کم‌کم کمرنگ بببنیشون[…]

نقطه سر خط

نگاهش را از من دزدید و در حالی که سعی می کرد صلابت صدایش را حفظ کند گفت: تو هنوز هم در واقعیت من، جایی نداری. همونطور که من! سرم را تکان دادم: می‌دونم. – خب پس؟! – نمی‌دونم! – من مجبورم چشمهام رو ببندم. چون نمی‌خوام یه روز تو مجبور باشی چشمهات رو ببندی[…]